تبليغاتX
زیر خاکی





























زیر خاکی

دوستم داشته باش


یک پاکت سیگار خرید ، گوشه ای از پارک نیمکتی خالی پیدا کرد ، خسته و کوفته خود را روی نیمکت ولو کرد ، نخ اول را گیراند ، ساعتی از نیمروز گذشته بود و مرد پکر و دمق به بدبختی هایش فکر می کرد

****

پشتی نیمکت را عصای دست کرد و به سختی از روی نیمکت بلند شد ، به چرخ و فلک خالی گوشه ی دیگر پارک خیره شد ، پاکت سیگار را وارسی کرد تنها یک نخ مانده بود ، سیگار آخر را هم گیراند ، آفتاب در حال غروب بود ، اما بدبختی های مرد هنوز کم نشده بود

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:58 توسط رضا| |

مي توان براي هميشه به يك نفر دروغ گفت و يك نفر نيز مي تواند براي هميشه دروغ بگويد ولي هرگز نمي توان براي هميشه به همه دروغ گفت


                                                                                                     برتولت برشت

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 15:15 توسط رضا| |

ما خوب یاد گرفتیم:

در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها ،

اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین چگونه زندگی کنیم

 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:55 توسط رضا| |


اگه کفشت پات رو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمیل کردی، دیگه در مورد آزادی شعار نده 

                                                                                          آلبرکامو

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:31 توسط رضا| |


روش دموكراسي بدترين نوع حكومت است. با وجود اين از تمام روش هایی كه تاكنون آزمايش شده بهتر است


وینستون چرچیل

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 14:11 توسط رضا| |

 

    هاج و واج نیگاهی به مادر کردم ، پدر داشت زیر لب غر غر و زنجموره می کرد

- زن ! بعد میگی مشکل از ماست ، ببین !چه جوری تو وسط این همه آدم حرمتمو شکستن ، دیگه حرفتو گوش نمیدم ] لحظه ای مکث [ خواستم فارغ از حرفای داداشام ، اختلاف رو کنار بذارم و برم ........................ اما دیدی که .........

مادر ابرو بالا انداخت که پسر حواست باشه سر بسر بابات نذاری ، منتظر بودم که پدر یک کم آرومتر بشه

پدر رفته بود حسینیه شهر دعا بخونه که کریم پسر صدر اله بانی حسینیه که پسر عموی بزرگ پدرم بود ،پدر رو میون مردم دست انداخته بود، صدراله هم بدون اینکه به رفتار کریم اعتراض کنه ، بی تفاوت و با نیشخندی از کنار اتفاق گذشته بود و این پدر رو بدجور به هم ریخته بود 

مادر ساکت داشت چائی می ریخت ، چائی رو برداشتم و به طرف پدر رد کردم ، پدر بدجور بهش بر خورده بود و نمی تونست خودشو کنترل کنه ، انگار میخواست تمام روز رو نوحه غم و عزا سر بده و همین منو سوزن زد که دلمو به دریا بزنم و دیگه بدون اینکه شرایط بابامو بسنجم بگم

- پدر، واقعا علت اختلاف شما با پسر عمه هاتون چیه ؟ 

پدر که منتظر نبود تو دلخوری و وضعیتی ناراحتیش من این سئوال رو ازش بپرسم

در حالیکه از ته دل آه می کشید به مادر نیگاهی کرد و انگار که اون از تمامی قضایا خبر داره ، آهی کشید و سرشو پایین انداخت و بدون اینکه به ما نکنه چیزی گفت و چند ثانیه ای ساکت شد و دوباره شروع کرد به غرولند کردن  

- مگه تو یاد نمی آد چه جوری سر قضیه ی عروسی شهسوار و شریفه چه شکلک بازی در آوردن ، ریختن تو کوچه و تا صبح بوق زدن و حیاطمون پر از سنگ کردن و شیشه ها رو شکستن ، حتما یادت رفته

پدر اونروز بدجوری دلشکسته بود و مادر نمی خواست حرفی بزنه که پدر رو تحریک کنه ، ساکت سیب زمینی ها رو پوست می کند ، دو ساعتی بود که از ماجرا گذشته بود و عصبانیت پدر کمتر از قبل بود و همین جسارت بیشتری به من داد که جواب پدر رو بدم  

- اما پدر این اتفاق مال پنج سال پیشه ، اما اختلاف شما تا جایی که من می دونم خیلی قدیمی تر از این حرفاست

پدر که فهمیده بود من خیلی واقعگراتر از این حرفام که بخوام سر یک مسئله حقو به یه طرفی بدم و دیده بودکه من گاهی از رفتار اونا هم بشدت انتقاد کرده بودم نمی خواست منو تو جبهه خودشون از دست بده ، سعی کرد با پیدا کردن یک اتفاق منو به هر صورت متقاعد کنه ، از هر دری حرفی می زد و گلایه می کرد اما مادر باز ساکت و آروم سیب زمینی ها را پوست می کند

- آخه پسر تو کجا می دونی ، بیست سال پیش با ما چه ها که نکردند ، سر یک قطعه زمین چه جوری قضیه رو الکی کشوندند به ژاندارمری و من و عموتینا یه روز بازداشت بودیم ، بعد هم که ژاندارمری فهمید حرفاشون الکیه

سعی کردم صدامو تو دست بگیرم که پدرم فکر نکنه ، من باهاش اختلاف دارم و سعی می کنم طرف صدراله اینا رو بگیرم

- پدر تو درسته میگی ، ] نفسم رو کنترل کردم و انگشت شست چپم رو محکم فشار دادم  [ حق با توئه ، اما پدر این اتفاق هم مال بیست سال پیشه و من تا جائی که می دونم اختلاف شما خیلی خیلی قدیمی تر از ایناست

پدر عرقچینشو از سرش برداشت و روی زمین گذاشت ، چائی که دیگه خنک شده بود رو هورت بالا کشید و با سرفه ای خشک گلوشو صاف کرد ، چه جوری می تونست منو متقاعد کنه ، باکمی تته پته کردن تو گنجه فکرش اتفاقی رو جور کرد و محکم گفت :

- پسر ، الان من هر چی بگم تو باز طرف اونا رو می گیری ، قبل از انقلاب مادرت بهتر یادشه ، اونوقتا شاه اومد اینجا همه بزرگا رفتن استقبال ، اما بعدش ما رو همیشه با برچسب حزب رستاخیز کوبوندن ، گرچه دیگه همه مردم می دونن که ما دیندارتر از اونائیم

پدر انگشتاشو که تو کف دستش قایم کرده بود باز کرد نیگاهی به مادر کردم ، مادر سینی چای رو با سیب زمینی ها برداشت و رفت به طرف آشپزخونه ، انگار نمی شد از پدر جواب سر راستی رو پیدا کرد

 نخواستم حرفای تکراری بزنم و باز بگم اما پدر این قضیه هم مال چهل سال پیشه و اختلاف شما اینقدر قدیمیه که دیگه خودتون هم یادتون نمی آد روز اول کی بود و چی شد که با هم دشمن شدین، دیگه سعی نکردم پدر و بیشتر از این سئوال پیچ کنم ،پدر هم دیگه حوصلش سر رفته بود ، بی توجه پرزهای حاشیه ی قالی رو از هم باز می کرد و گره می زد،داشت به خودش فشار میاورد که یک اتفاق دیگه ای رو پیدا کنه که علت اصلی اختلافشون رو با پسر عمه هاش بگه ، اما یادش نیومد واسه همین بلند شد و رفت اتاق نشیمن رادیوش آورد و تا به اخبار ساعت 4 گوش بده

یدفعه صدای مامان ازتو آشپزخونه شنیدم

- حسین ، حسین بیا این پولو بردار برو بازار سبزی بگیر

  پدر هم که می دونست من مث خودش آدم سمجی ام بهترین فرصت رو دید که از این فرصت استفاده کنه ، همونطور که رادیو گوش میداد شروع به دعا خوندن کرد و با زیرکی از جواب دادن به من طفره رفت

وقتی از بازار برگشتم ، مادر داشت با قیچی ریش های پدر رو کوتاه می کرد و باز مث همیشه شمرده و آرام حرفای همیشگیش رو  به پدر می زد

- مرد ، هیچکی بهتر از تو نمی تونه ، این اختلافو از بین بره ، آخه تو بین داداشات از همه فهمیده تری ، من می دونم که تو می تونی ................................................................................... 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:51 توسط رضا| |

- واسه چی این پیرمرد چند دقیقه بیشتر تو ایستگاه نموند تا با اتوبوس بعدی بیاد تا من مجبور نباشم جامو به اون بدم؟ آخه منم خستم.

داشتم از میدون منیریه به میدون ولیعصر می رفتم، میله اتوبوس رو محکم گرفته بودم، راننده به ایستگاه اتوبوس رسید، پیرمردی استخونی با قیافه ای تکیده وارد اتوبوس شد، به سختی تلوتلو خوران خودشو از میون جمعیت رد کرد تا کنار من برسه و میله اتوبوس رو بگیره.

......

......

 پیرمرد تو هرتوقف اتوبوس رو تن من ولو میشد، نمی تونست خودشو نگه داره، به آدمایی که رو صندلی ها نشسته بودند نیگا کردم، جوونی با پیرهن آبی ملایم و خوشرنگی خودشو به خواب زده بود، انگار میخواست مجبور نشه جاشو به پیرمرد بده. یه جوون دیگه هم که خیلی خوشروتر بود سرشو به سمت پنجره اتوبوس چرخانده بود و بیرونو نیگا می کرد. شاید تو ذهنش با خودش می گفت :............

....

.....

اتوبوس به میدون که رسید، مسافرا پیاده شدند، پیرمرد دیگه نتونست رو پا بایسته و خودشو رو صندلی ای که تازه خالی شده بود انداخت. راننده اتوبوس صدا زد : پدرجان ایستگاه آخره و پیرمرد غرولندکنان به هر سختی بود از اتوبوس پیاده شد و رفت و تو یه ایستگاه نشست، همونطور که دور می شدم و نگاهی به عقب به پیرمرد میانداختم، با خودم فکر کردم واقعا باید قانونی رفتار کنیم یا اینکه فراتر از قانون؟ آخه دین ما میگه حواسمون به بزرگترا و آدمای مسن و سن بالا باشه

******************

دیروز رفتم بیمارستان تامین اجتماعی مبعث بوشهر

تابلو که شماره 431 رو خوند، بلند شدم رفتم جلوی در اتاق دکتر، همینکه خواستم برم داخل، یه خانوم که جلوی درب ایستاده بود بهم گفت :

- آقا کسی داخله؟

- گفتم شماره من خونده شده

خانومه براق شد و گفت: آخه شماره 432 یه پیرمرده بود که خیلی عجله داشت، نمی تونست رو پا بایسته، واسه همین اجازه دادیم زودتر بره داخل. چیزی نگفتم

.....................

پیرمرد که از اتاق دکتر بیرون اومد همینکه خواستم برم داخل پسر جوون و قوی هیکلی که سرشو از ته تراشیده بود، بدون اینکه به اطرافش نیگا کنه سرشو پایین انداخت و میخواست جلوتر از من بره داخل، رو کردم به پسره، گفتم :آقا ......ببخشید نوبت منه

بادی به غبغب انداخت و گفت: تابلو مگه شماره 433 رو اعلام نکرد؟

گفتم : آره

گفت : پس نوبت منه

گفتم : آخه من شماره 431 هستم و هنوز نرفتم داخل. پسر که از ماجرا خبر داشت لب تلخ و با تندی خاصی رو به من کرد و گفت : آقا ببین، باید نوبت رو رعایت کرد، چرا بی قانونی کنیم و شماره ها رو بهم بریزیم؟ من جلوتر شما داخل میرم، من جلوتر شما داخل میرم تا این روند بی قانونی مد نشه که واسه احترام کذایی بخوایم قانونو زیرپا بذاریم.

با تعجب به حرفاش بدون اینکه حرفی بزنم گلایه آمیز به خانم که موجب بی قانونی شده بود زل زدم. اون روز به هر ترتیبی بود با دکتر ملاقات کردم و تونستم با یک وقفه در اعلام شماره برم داخل، اما این چند روز تا نوشتن این داستان خیلی خیلی با خودم فکر کردم

واقعا باید قانونی رفتار کنیم یا اینکه فراتر از قانون؟

آخه دین ما میگه حواسمون به بزرگترا و آدماهای مسن و سن بالا باشه......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:17 توسط رضا| |


جالب بود داستان باسواد شدن ما ...همه چیز از آب شروع شد و حالا به این نتیجه رسیده ام که همه اش هم بر آب رفته...



                                                                                               غلامعلی زارعی

                                                     

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:35 توسط رضا| |


شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید "هستید".نخواهید توانست بیش از آنچه باور دارید«می‌توانید» انجام دهید.

                                                                                                                              نورمن وینست پیل

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 8:10 توسط رضا| |

خواستند آغوش و بوسه را از عشق بگیرند

عشق از آغوش و بوسه گرفته شد

                                                          احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 14:22 توسط رضا| |

تيتر : معلم 55 ساله به دختر 11 ساله تجاوز كرد
تيتر : بم در غم
تيتر :.....
تيتر :....
تيتر :....
تيتر :.....
چگونه مي شود بدتر از اينها تيتر كرد تا اثبات شود كه انسان مي تواند چقدر پست و رذل باشد ، صفحه حوادث روزنامه ها پر است از اين خبرها و ما گوش شنواي تيترهاي تلختريم
و تيترهاي تلختر ديگري هست كه در صفحه روزنامه نيست اما در حافظه مردمي هست كه از ترس ، تعصب و هزاران دليل پيشامدهايشان را پنهان كرده اند
دوباره
تيتر : معلم تانزانيايي جان خود را براي نجات شاگردش از دست داد
تيتر :شادي شيلي پس از 72 روز
تيتر :.........
چگونه مي شود بهتر از اين تيتر كرد تا اثبات شود كه آدمها اهل هر جائي از جهان باشند مي توانند چقدر مهربان و همدل باشند
صفحه روزنامه ها چه كم دارد از اين شيريني ها و ما گوش شنواي تيترهاي تلختريم و تيترهائي هست كه در روزنامه نيست  
تيترهاي شيرينتر از اين تيترها ، اما در قلب آنهائي ثبت شده كه از فروتني ، بزرگي انديشه و هزاران دليل ديگر آنرا از چشم
ديگران پنهان كرده اند


................
تيتر
تيتر
.......................................................................
.......................................................................
تيتر
تيتر

 

 

ادامه دارد

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:3 توسط رضا| |


اگر پيوسته بگوييد اتفاق بدي خواهد افتاد ، شانس پيشگو شدن پيدا مي كنيد

                                                                                             سينكو

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 7:59 توسط رضا| |


مدارا با هيچ چيز همراه نشد مگر اينکه آنرا آراست و از هيچ چيز برداشته نشد مگر آنکه آنرا زشت ساخت

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:43 توسط رضا| |


همه چيز از نازكي پاره مي‌شود و اساس ظلم از ضخامت

                                                               

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:49 توسط رضا| |


اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

                                                                بيل گيتس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:39 توسط رضا| |


برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ایی از آت و آشغال نیاز دارید.

                                                                       اديسون

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 7:44 توسط رضا| |

 

از عبید زاکانی پرسیدند

اسلام را چگونه یافتی ؟

گفت : دین عجیبی است

چون به آن درآئی سر آلتت را ببرند

و چون از آن برون روی سر خودت را

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:40 توسط رضا| |


علي بيننا ، كالنون بين لنا

                                                       عمر بن خطاب درباره مولا علي

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:21 توسط رضا| |


حاصلضرب ادعا در سواد عدد ثابتی است

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 10:33 توسط رضا| |

اسكار وايلد

                    هر قديس گذشته اي دارد و هر گناهكار آينده اي


اما نظر بيشتر اين است


                                     گذشته قديس دارد و آينده گناهكار



نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 9:22 توسط رضا| |